استخوان و مویِ مقهوران نگر / تیغِ قهر افکنده اندر بحر و بَر
کعبۀ جبریل و جانها سدره ای / قبلۀ عَبدُالبُطون شد سفره ای
1887) روزِ عدل و ، عدل ، دادِ در خور است / کفش ، آنِ پا ، کلاه آنِ سَر است
1888) تا به مطلب در رسد هر طالبی / تا به غربِ خود رود هر غاربی
1889) نیست هر مطلوب از طالب دریغ / جُفتِ تابش ، شمس و جفتِ آب ، میغ
1890) هست دنیا قهوه خانۀ کِردگار / قهر بین ، چون قهر کردی اختیار
1891) استخوان و مویِ مقهوران نگر / تیغِ قهر افکنده اندر بحر و بَر
1892) پَرّ و پایِ مُرغ بین ، بر گِردِ دام / شرحِ قهرِ حق کننده ، بی کلام
1893) مُرد او ، بر جای خرپُشته نشاند / وآنکه کهنه گشت هم پُشته نماند
1894) هر کسی را جُفت کرده عدلِ حق / پیل را با پیل و بَق را جنسِ بَق
1895) مونسِ احمد به مجلس ، چاریار / مونسِ بوجهل ، عُتبه و ذُوالخِمار
1896) کعبۀ جبریل و جانها سدره ای / قبلۀ عَبدُالبُطون شد سفره ای
1897) قبلۀ عارف بُوَد نورِ وِصال / قبلۀ عقلِ مُفَلسِف شد خیال
1898) قیلۀ زاهد بُوَد یزدانِ بَر / قبلۀ مُطمِع بُوَد هَمیانِ زَر
1899) قبلۀ معنی وَران ، صبر و درنگ / قبلۀ صورت پَرستان نقشِ سنگ
1900) قبلۀ باطن نشینان ذُوالمِنَن / قبلۀ ظاهر پرستان رویِ زن
1901) همچنین بر می شُمَر تازه و کهن / ور ملولی ، رو تو کارِ خویش کن
1902) رِزقِ ما در کاسِ زرّین شد عُقار / وآن سگان را آبِ تُتماج و تَغار
1903) لایقِ آنکه بدو خُو داده ایم / در خورِ آن ، رزق بفرستاده ایم
1904) خویِ آن را عاشقِ نان کرده ایم / خویِ این را مستِ جانان کرده ایم
1905) چون به خُویِ خود خوشیّ و خُرّمی / پس چه از درخوردِ خُویت می رمی ؟
1906) مادگی خوش آمدت ، چادر بگیر / رستمی خوش آمدت ، خنجر بگیر
1907) این سخن پایان ندارد ، و آن فقیر / گشته است از زخمِ درویشی عَقیر
نپنداري اي خضر پيروز پي
که از مي مرا هست مقصود مي
از آن مي همه بي خودي خواستم
بدان بي خودي مجلس آراستم
مرا ساقي از وعده ايزديست
صبوح از خرابي مي از بيخوديست
وگرنه به يزدان که تا بوده ام
به مي دامن لب نيالوده ام
گر از مي شدم هرگز آلوده کام
حلال خدايست بر من حرام
جمع صورت با چنین معنی ژرف
نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف
در چنین مستی مراعات ادب
خود نباشد ور بود باشد عجب
هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم ؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم
محمدرضا شفیعی کدکنی
1935) تا بدانی کآسمانهای سَمی / هست عکسِ مُدرَکاتِ آدمی
1936) نی که اوّل دستِ یزدانِ مجید / از دو عالَم پیشتر عقل آفرید ؟
1937) این سخن پیدا و پنهانست بس / که نباشد محرمِ عَنقا مگس
2023) نَخوَتَش بر ما سِبالی می زند / لیک ریش از رَشکِ ما بر می کَنَد
2024) ماتِ او و ماتِ او و ماتِ او / که همی دانیم تزویراتِ او
2025) از پسِ صد سال آنچ آید از او / پیر می بیند مُعَیَّن مو به مو
2026) اندر آیینه چه بیند مردِ عام ؟ / که نبیند پیر اندر خشتِ خام
2027) آنچه لِحیانی به خانۀ خود ندید / هست بر کوسه یکایک خود پدید
2028) رَو به دریایی ، که ماهی زاده ای / همچو خَس در ریش چون افتاده ای ؟
2029) خَس نِه یی ، دور از تو ، رَشکِ گوهری / در میان موج و بحر اَولی تری
2030) بحرِ وُحدان است ، جفت و زوج نیست / گوهر و ماهیش غیرِ موج نیست
2031) ای مُحال و ای مُحال اِشراکِ او / دور از آن دریا و موجِ پاکِ او
2032) نیست اندر بَحر ، شِرک و پیچ پیچ / لیک با اَحوَل چه گویم ؟ هیچ هیچ
2033) چونکه جفتِ اَحوَلانیم ای شَمَن / لازم آید مُشرکانه دَم زدن
2034) آن یکیی زآن سویِ وصف است و حال / جز دویی نآید به میدانِ مَقال
2035) با چو اَحوَل این دویی را نوش کن / یا دهان رَدوز و خوش خاموش کن
2036) یا به نوبت ، گه سکوت و گه کلام / اَحوَلانه طَبل می زن ، وَالسّلام
2037) چون ببینی مَحرمی ، گو سِرِّ جان / گُل ببینی ، نعره زن چون بلبلان
2038) چون ببینی مَشکِ پُر مَکر و مَجاز / لب ببند و خویشتن را خُنب ساز
2039) دشمنِ آب است ، پیشِ او مَجُنب / ور نه سنگِ جَهلِ او بشکست خُنب
2040) با سیاست های جاهِل صبر کن / خوش مُدارا کن به عقلِ مِن لَدُّن
2041) صبر با نااهل ، اهلان را جِلاست / صبر ، صافی می کند هر جا دلی ست
2042) آتشِ نَمرود ابراهیم را / صَفوَتِ آیینه آمد در جَلا
2043) جورِ کُفرِ نوحیان و صبرِ نوح / نوح را شد صَیقلِ مِرآتِ روح
چونک گفت من گرفتت در گلو ** من خمش کردم تو آن خود بگو
آن یکی نایی خوش نی میزدست ** ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که ز من ** گر تو بهتر میزنی بستان بزن
اتصالی بیتکیف بیقیاس ** هست ربالناس را با جان ناس 760
لیک گفتم ناس من نسناس نی ** ناس غیر جان جاناشناس نی
ناس مردم باشد و کو مردمی ** تو سر مردم ندیدستی دمی
در میانِ آن دو لشکرگاهِ زَفت / چالِش و پیکار ، آنچه رفت رفت
چیست امعان چشمه را کردن روان ** چون ز تن جان رست گویندش روان
آن حکیمی را که جان از بند تن ** باز رست و شد روان اندر چمن
دو لقب را او برین هر دو نهاد ** بهر فرق ای آفرین بر جانش باد
نیست حس این جهان آن دیگر است
این سخن اندر ضلال افکندنی است
هان ای طبیب خسته دلان مرهمی دگر
نیک و بد هر چه کنی بهر تو خوانی سازند
جز تو بر خوان بد و نیک تو مهمانی نیست
گنه از نفس تو میآید و شیطان بدنام
جز تو بر نفس بداندیش تو شیطانی نیست
ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر
عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر
ایندم که در رکاب توام، خون من بریز
ترسم که عمر امان ندهد تا دمی دگر
تیری زدی و ریش دل آسوده شد ز درد
هان! ای طبیب خسته دلان، مرهمی دگر
بلبل ز شوق نعره زنان در حریم باغ
گل هر زمان به مجلس نامحرمی دگر
شاهی، ز گریه سیل براین آب و گل مریز
کاین خانه پست میشود از شبنمی دگر
گرچه عالم را ازیشان چاره نیست ** این سخن اندر ضلال افکندنیست
چاره نبود هم جهان را از چمین ** لیک نبود آن چمین ماء معین
https://shereno.com/post-33281.html
پنج حس دیگر
یک دو روز از پرتو من زیستی
شُکر کُن ، غِرّه مشو ، بینی مکُن / گوش دار و هیچ خودبینی مکُن
3258) صد دریغ و درد کین عاریتّی / اُمّتان را دور کرد از اُمّتی
3264) پس بگوید آفتاب : ای نا رشید / چونکه من غارِب شوم ، آید پدید
3265) سبزه ها گویند : ما سبز از خودیم / شاد و خندانیم و ما عالی قدیم
3266) فصلِ تابستان بگوید : کای اُمَم / خویش را بینید چون من بگذرم
3267) تن همی نازد به خوبیّ و جمال / روح ، پنهان کرده فرّ و پرّ و بال
3268) گویدش کِای مَزبَلَه تو کیستی ؟ / یک دو روز از پرتوِ من زیستی
3269) غَنج و نازت ، می نگنجد در جهان / باش تا که من شوم از تو جِهان
3270) گرم دارانت تو را گوری کُنَند / طعمۀ موران و مارانت کُنَند
3271) بینی از گَندِ تو گیرد آن کسی / کو به پیشِ تو همی مُردی بسی
3272) پرتوِ روح است نطق و چشم و گوش / پرتوِ آتش بُوَد در آب ، جوش
3273) آنچنان که پرتوِ جان ، بر تن است / پرتوِ اَبدال ، بر جانِ من است
3274) جانِ جان ، چون واکَشد پا را زِ جان / جان چنان گردد که بی جان تن ، بدان
3275) سَر از آن رُو می نهم من بر زمین / تا گواهِ من بُوَد در یَومِ دین
﴿وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ ۚ أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُم مَّا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ وَجَاءَكُمُ النَّذِيرُ ۖ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِن نَّصِيرٍ﴾
[ فاطر: 37]
و از درون آتش فرياد زنند: اى پروردگار ما، ما را بيرون آر تا كارهايى شايسته كنيم، غير از آنچه مىكرديم. آيا آن قدر شما را عمر نداده بوديم كه پندگيرندگان پند گيرند؟ و شما را بيمدهنده آمد. پس بچشيد، كه گناهكاران را ياورى نيست.
اهنگ جنگ لرو از رضا سقایی
دالکه تون کو و او کفن خینم
دشمنونم قی می کنند سی اسب زینم
برنویا میر تش کنید دو ایل حاری
قی اوفتا و داد آوه چشمه کوگانی
دختره رکو بزه رو و دیره
تق و پوق برنویا ناله ستیره
مردمونه سپهدار شاخی د میره
بوه کشته هر که با حیفه بمیره
بارالها چی بکم افتو نشینه
جنگ لرو سر گرت کافر نینه
دخترو جنگ نکیتو رت و حونه
تش و گله و بش باروت سوختمونه
قی اوفتا و او داد آوه و او تنگ حاری
دخترو ری می کنن سی بی براری
قی اوفتا و داد آوه تا چوک دم دار
لوونم بارگرته سی میر سپهدار
قی اوفتا و داد آوه رسس و ریخو
کل کنید سی لطیف خو علی مراخو
ترجمه:
مادرم تند ببند بندهای کفن خونینم
دشمنانم جنگ می کنند برای اسب و زینم
برنوهای میر را آتش کنید سوی ایل پایینی
جنگی در افتاد به داد آباد و اون چشمه کوگانی
دختره رکاب بزن و دوره برو
صدای تق و توق میاد از برنو
ای مردم سپهدار شاخه ای از طایفه میره
هر کسی پدرش کشته حیفه بمیره
خدایا چکار کنم افتاب نشینه
جنگ لرها سرگرفت کافر نبینه
دخترا جنگ نکنید برید به خونه
آتش گلوله و غبار باروت ما رو می سوزونه
جنگ افتاد به اون داد آباد و تنگ زیری
دخترا صورتشون رو می کنند برای بی برادری
جنگ افتاد به داد آباد تا چوک دمدار
لبهایم غم گرفته برای میر سپهدار
جنگ افتاد به داد آباد و رسید به ریخان
پیغام بفرستید برای لطیف و علی مراد خان
2226) کم گُریز از شیر و اَژدرهای نر / ز آشنایان ز خویشان کن حذر
2227) در تلاقی روزگارت می برند / یادهاشان غایبی ات می چرند
2228) چون خرِ تشنه ، خیالِ هر یکی / از قِفِ تن ، فکر را شربت مَکی
2229) نَشف کرد از تو خَیالِ آن وُشات / شبنمی که داری از بَحرُالحَیات
2230) پس نشانِ نَشفِ آب اندر غُصون / آن بُوَد کآن می نجُنبد در رُکون
2231) عضوِ حُر شاخِ تر و تازه بُوَد / می کشی هر سو ، کشیده می شود
2232) گر سبد خواهی ، توانی کردنش / هم توانی کرد چنبر گردنش
2233) چون شد آن ناشِف ز نَشفِ بیخِ خود / نآید آن سویی که امرش می کشد
2234) پس بخوان قامُوا کُسالی از نُبی / چون نیابد شاخ از بیخش طُبی
2235) آتشین است این نشان ، کوته کنم / بر فقیر و گنج و احوالش زنم
2236) آتشی دیدی که سوزد هر نهال / آتشِ جان بین کزو سوزد خیال
2237) نه خیال و نه حقیقت را ، امان / زین چنین آتش که شعله زد ز جان
2238) خصمِ هر شیر آمد و هر روبَه او / کُلُّ شَیِِ هالک الّا وَجهَهُ
2239) در وجود و وجهِ او ، رَو خرج شو / چون اَلِف در بِسم در رَو دَرج شو
2240) آن اَلِف در بِسم پنهان کرده ایست / هست او در بِسم و ، هم در بِسم نیست
2241) همچنین جملۀ حروفِ گشته مات / وقتِ حذفِ حرف از بهرِ صِلات
2242) او صِلَه ست و ، بیّ و سین زو وصل یافت / وصلِ بیّ و سین ، اَلِف را برنتافت
2243) چونکه حرفی برنتابد این وِصال / واجب آید که کنم کوته مَقال
نک خیال آن فقیرم بیریا
عاجز آورد از بیا و از بیا
بانگ او تو نشنوی من بشنوم
زانک در اسرار همراز ویم
طالب گنجش مبین خود گنج اوست
دوست کی باشد به معنی غیر دوست
سجده خود را میکند هر لحظه او
سجده پیش آینهست از بهر رو
گر بدیدی ز آینه او یک پشیز
بیخیالی زو نماندی هیچ چیز
هم خیالاتش هم او فانی شدی
دانش او محو نادانی شدی
دانشی دیگر ز نادانی ما
سر برآوردی عیان که انی انا
اسجدوا لادم ندا آمد همی
که آدمید و خویش بینیدش دمی
احولی از چشم ایشان دور کرد
تا زمین شد عین چرخ لاژورد
لا اله گفت و الا الله گفت
گشت لا الا الله و وحدت شکفت
آن حبیب و آن خلیل با رشد
وقت آن آمد که گوش ما کشد
سوی چشمه که دهان زینها بشو
آنچ پوشیدیم از خلقان مگو
آن حبیب و آن خلیل با رشد
وقت آن آمد که گوش ما کشد
سوی چشمه که دهان زینها بشو
آنچ پوشیدیم از خلقان مگو
ور بگویی خود نگردد آشکار
تو به قصد کشف گردی جرمدار
لیک من اینک بریشان میتنم
قایل این سامع این هم منم
صورت درویش و نقش گنج گو
رنج کیشاند این گروه از رنج گو
چشمهٔ راحت بریشان شد حرام
میخورند از زهر قاتل جامجام
خاکها پر کرده دامن میکشند
تا کنند این چشمهها را خشکبند
کی شود این چشمهٔ دریامدد
مکتنس زین مشت خاک نیک و بد
لیک گوید با شما من بستهام
بیشما من تا ابد پیوستهام
قوم معکوساند اندر مشتها
خاکخوار و آب را کرده رها
ضد طبع انبیا دارند خلق
اژدها را متکا دارند خلق
چشمبند ختم چون دانستهای
هیچ دانی از چه دیده بستهای
بر چه بگشادی بدل این دیدهها
یک به یک بئس البدل دان آن ترا
لیک خورشید عنایت تافتهست
آیسان را از کرم در یافتهست
نرد بس نادر ز رحمت باخته
عین کفران را انابت ساخته
هم ازین بدبختی خلق آن جواد
منفجر کرده دو صد چشمهٔ وداد
غنچه را از خار سرمایه دهد
مهره را از مار پیرایه دهد
از سواد شب برون آرد نهار
وز کف معسر برویاند یسار
آرد سازد ریگ را بهر خلیل
کوه با داود گردد هم رسیل
کوه با وحشت در آن ابر ظلم
بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم
خیز ای داود از خلقان نفیر
ترک آن کردی عوض از ما بگیر
اذکروا الله کار هر اوباش نیست ** ارجعی بر پای هر قلاش نیست
آن لطافتها نشان شاهدی است ** آن نشان پای مرد عابدی است 1665
آن شود شاد از نشان کاو دید شاه ** چون ندید او را نباشد انتباه
روح آن کس کاو به هنگام أ لست ** دید رب خویش و شد بی خویش و مست
او شناسد بوی می کاو می بخورد ** چون نخورد او می چه داند بوی کرد
ز انکه حکمت همچو ناقه ی ضاله است ** همچو دلاله شهان را داله است
تو ببینی خواب در یک خوش لقا ** کاو دهد وعده و نشانی مر ترا 1670
که مراد تو شود اینک نشان ** که بپیش آید ترا فردا فلان
یک نشانی آن که او باشد سوار ** یک نشانی که ترا گیرد کنار
یک نشانی که بخندد پیش تو ** یک نشان که دست بندد پیش تو
یک نشانی آن که این خواب از هوس ** چون شود فردا نگویی پیش کس
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت
گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گرچه خیالت به خیالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی
خنک آن بیخبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل
چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد
لعل را گر مُهر نَبوَد ، باک نیست / عشق در دریای غم ، غمناک نیست. اگر لعل ، مُهر و نشانی نداشته باشد ، باکی نیست . عشق در دریای اندوه ، اندوهگین نشود ...
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟/ برو ای خواجع ای عاقل هنری بهتر از این
بعد از این گر شرح گویم ابلهیست. زانک شرح این ورای آگهیست
پاس اندوه دل تنگ نگه می دارد
شیشه ما طرف سنگ نگه می دارد
در زمان دل دیوانه من هر طفلی
چون فلاخن به بغل سنگ نگه می دارد
بلبل از سیر مقامات ندارد خبری
عشق کی پرده آهنگ نگه می دارد؟
چون گل از خنده پریشان شود اوراق حواس
غنچه را جمع دل تنگ نگه می دارد
سنگ کم نیست کسی را که به میزان نظر
چون گهر عزت هر سنگ نگه می دارد
غرض این است که غیری نکند در دل جای
آن که ما را به دل تنگ نگه می دارد
شیشه را از خطر سنگ حوادث صائب
بیشتر باده گلرنگ نگه می دارد
هر دو همآواز و همپرده شده گفت داودا تو هجرت دیدهای بهر من از همدمان ببریدهای ای غریب فرد بی مونس شده آتش شوق از دلت شعله زده مطربان خواهی و قوال و ندیم
گفت داودا تو هجرت دیدهای ** بهر من از همدمان ببریدهای
ای غریب فرد بی مونس شده ** آتش شوق از دلت شعله زده
مطربان خواهی و قوال و ندیم ** کوهها را پیشت آرد آن قدیم
شرع بهر زندگان و اغنیاست
شرع بر اصحاب گورستان کجاست
آن گروهی کز فقیری بیسرند
صد جهت زان مردگان فانیتراند
مرده از یک روست فانی در گزند
صوفیان از صد جهت فانی شدند
مرگ یک قتلست و این سیصد هزار
هر یکی را خونبهایی بیشمار
گرچه کشت این قوم را حق بارها
ریخت بهر خونبها انبارها
❤️❤️❤️داغ داغ❤️❤️❤️
#تکنیک #مدیتیشن #ساکن
آیا در موقعیتی هستید که نمیتوانید تکنیکهای فعال انجام دهید؟
دو متد ساکن ساده ولی موثر وجود دارد.
متد اول
۱.مشاهده نَفَس
مشاهده کردن نفس روشی آست که آن را در هر جا و در هر زمان میتوان انجام داد، حتا اگر فقط چند دقیقه وقت داشته باشید. شما به سادگی میتوانید بالا و پائین رفتن سینه یا شکم را مشاهده کنید هنگامی که نفس به درون می آید و بیرون میرود ، یا این روش را امتحان کنید…..
گام_یک : مشاهده نفس "دم"
چشمهایتان را ببندید و آغاز به مشاهده نفس کنید. ابتدا دم را مشاهده کنید، از جائی که نفس داخل سوراخ بینی میشود، درست تا پائین ریه ها.
گام_دو : مشاهده فاصله بین نفسها
در پایان دم، قبل از آغاز بازدم، بین دو نفس فاصله وجود دارد. که از ارزش عظیمی برخوردار است. فاصله بین دو نفس را مشاهده کنید.
گام_سه : مشاهده نفس "بازدم"
اکنون بازدم را مشاهده کنید.
گام_چهار: مشاهده فاصله بین نفسها
در پایان بازدم ، دومین فاصله بین دو نفس وجود دارد. فاصله بین دو نفس را مشاهده کنید. این چهارگام را برای دو یا سه بار انجام بدهید فقط گردش تنفس را مشاهده کنید، بدون انجام هیچ تغییری در آن، فقط ریتم طبیعی آن را مشاهده کنید.
گام_پنج: شمارش دم
اکنون آغاز به شمارش تعداد دم ها کنید: (بازدم را نشمارید.)
شمارش ۱ ،۲ و تا ۱۰. سپس شمارش معکوس از ۱۰ تا ۱.
ممکن است گاهی مشاهده نفس را فراموش کنید یا ممکن است بیشتر از ۱۰ بشمارید. در این صورت دوباره از ۱ آغاز کنید.
این دو چیز را باید به خاطر سپرد:
نخست : مشاهده و بخصوص مشاهده فاصله بین نفسها را در بالا و پائین (دم_و_بازدم). درونیترین هسته شما، وجود شما، تجربه کردنِ آن فاصله است.
دوم : به شمارش ادامه بدهید، ولی نه بیشتر از ۱۰ ؛ دو باره از ۱ بشمارید، و فقط دم را بشمارید.
این چیزها به هشیاری کمک میکنند. باید هشیار باشید، وگرنه بازدم را خواهید شمرد، یا از ۱۰ بیشتر خواهید شمرد.
اگر از این مدیتیشن لذت میبرید، ادامه بدهید. که از ارزش عظیمی برخوردار است.”
یک جماعت زان عجایب کارها
میبریدند از میان زنارها
قوم دیگر را یقین در ازدیاد
زین عجب والله اعلم بالرشاد
قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام
ناقصان سرمدی تم الکلام
گفت قاضی واجب آیدمان رضاهر قفا و هر جفا کارد قضا خوشدلم در باطن از حکم زبرگرچه شد رویم ترش کالحق مر این دلم باغست و چشمم ابروشابر گرید باغ خندد شاد و خوش سال قحط از آفتاب خیرهخندباغها در مرگ و جان کندن رسند ز امر حق وابکوا کثیرا خواندهایچون سر بریان چه خندان ماندهای روشنی خانه باشی همچو شمعگر فرو پاشی تو همچون شمع دمع آن ترشرویی مادر یا پدرحافظ فرزند شد از هر ضرر ذوق خنده دیدهای ای خیرهخندذوق گریه بین که هست آن کان قند چون جهنم گریه آرد یاد آنپس جهنم خوشتر آید از جنان خندهها در گریهها آمد کتیمگنج در ویرانهها جو ای سلیم ذوق در غمهاست پی گم کردهاندآب حیوان را به ظلمت بردهاند
1583) آن تُرُش روییِّ مادر یا پدر / حافظِ فرزند شد از هر ضرر
1584) ذوقِ خنده دیده یی ای خیره خند / ذوقِ گریه بین ، که هست آن کانِ قند
1585) چون جهنّم گریه آرد یادِ آن / پس جهنّم خوش تر آید از جِنان
1586) خنده ها در گریه ها آمد کَتیم / گنج در ویرانه ها جُو ای سلیم
1587) ذوق در غمهاست ، پی گُم کرده اند / آبِ حیوان را به ظُلمت بُرده اند
1588) بازگوته نعل در رَه تا رِباط / چشم ها را چار کن در احتیاط
1589) چشم ها را چار کن در اعتبار / یار کن با چشمِ خود دو چشمِ یار
1590) اَمرُهُم شَورا بخوان اندر صُحُف / یار را باش و مگوش از ناز اُف
1591) یار باشد راه را پُشت و پناه / چونکه نیکو بنگری ، یار است راه
نفس خود را کش جهانی را زنده کن
خواجه را کشتست او را بنده کن
مدعی گاو نفس تست هین
خویشتن را خواجه کردست و مهین
آن کشندهٔ گاو عقل تست رو
بر کشنده گاو تن منکر مشو
عقل اسیرست و همی خواهد ز حق
روزیی بی رنج و نعمت بر طبق
روزی بی رنج او موقوف چیست
آنک بکشد گاو را کاصل بدیست
نفس گوید چون کشی تو گاو من
زانک گاو نفس باشد نقش تن
خواجهزادهٔ عقل مانده بینوا
نفس خونی خواجه گشت و پیشوا
روزی بیرنج میدانی که چیست
قوت ارواحست و ارزاق نبیست
لیک موقوفست بر قربان گاو
گنج اندر گاو دان ای کنجکاو
دوش چیزی خوردهام ور نه تمام
دادمی در دست فهم تو زمام
دوش چیزی خوردهام افسانه است
هرچه میآید ز پنهان خانه است
چشم بر اسباب از چه دوختیم
گر ز خوشچشمان کرشم آموختیم
هست بر اسباب اسبابی دگر
در سبب منگر در آن افکن نظر
انبیا در قطع اسباب آمدند
معجزات خویش بر کیوان زدند
بیسبب مر بحر را بشکافتند
بی زراعت چاش گندم یافتند
ریگها هم آرد شد از سعیشان
پشم بز ابریشم آمد کشکشان
جمله قرآن هست در قطع سبب
عز درویش و هلاک بولهب
مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند
لشکر زفت حبش را بشکند
پیل را سوراخ سوراخ افکند
سنگ مرغی کو به بالا پر زند
دم گاو کشته بر مقتول زن
تا شود زنده همان دم در کفن
حلقببریده جهد از جای خویش
خون خود جوید ز خونپالای خویش
همچنین ز آغاز قرآن تا تمام
رفض اسبابست و علت والسلام
کشف این نه از عقل کارافزا شود
بندگی کن تا ترا پیداشود
بند معقولات آمد فلسفی
شهسوار عقل عقل آمد صفی
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست
معدهٔ حیوان همیشه پوستجوست
مغزجوی از پوست دارد صد ملال
مغز نغزان را حلال آمد حلال
چونک قشر عقل صد برهان دهد
عقل کل کی گام بی ایقان نهد
عقل دفترها کند یکسر سیاه
عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه
از سیاهی و سپیدی فارغست
نور ماهش بر دل و جان بازغست
این سیاه و این سپید ار قدر یافت
زان شب قدرست کاختروار تافت
قیمت همیان و کیسه از زرست
بی ز زر همیان و کیسه ابترست
همچنانک قدر تن از جان بود
قدر جان از پرتو جانان بود
گر بدی جان زنده بی پرتو کنون
هیچ گفتی کافران را میتون
هین بگو که ناطقه جو میکند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخنآری بود
لیک گفت سالفان یاری بود
نه که هم توریت و انجیل و زبور
شد گواه صدق قرآن ای شکور
روزی بیرنج جو و بیحساب
کز بهشتت آورد جبریل سیب
بلک رزقی از خداوند بهشت
بیصداع باغبان بی رنج کشت
زانک نفع نان در آن نان داد اوست
بدهدت آن نفع بی توسیط پوست
ذوق پنهان نقش نان چون سفرهایست
نان بی سفره ولی را بهرهایست
رزق جانی کی بری با سعی و جست
جز به عدل شیخ کو داود تست
نفس چون با شیخ بیند کام تو
از بن دندان شود او رام تو
صاحب آن گاو رام آنگاه شد
کز دم داود او آگاه شد
عقل گاهی غالب آید در شکار
برسگ نفست که باشد شیخ یار
نفس اژدرهاست با صد زور و فن
روی شیخ او را زمرد دیده کن
گر تو صاحب گاو را خواهی زبون
چون خران سیخش کن آن سو ای حرون
چون به نزدیک ولی الله شود
آن زبان صد گزش کوته شود
صد زبان و هر زبانش صد لغت
زرق و دستانش نیاید در صفت
مدعی گاو نفس آمد فصیح
صد هزاران حجت آرد ناصحیح
شهر را بفریبد الا شاه را
ره نتاند زد شه آگاه را
نفس را تسبیح و مصحف در یمین
خنجر و شمشیر اندر آستین
مصحف و سالوس او باور مکن
خویش با او همسر و همسر مکن
سوی حوضت آورد بهر وضو
واندر اندازد ترا در قعر او
عقل نورانی و نیکو طالبست
نفس ظلمانی برو چون غالبست
زانک او در خانه عقل تو غریب
بر در خود سگ بود شیر مهیب
باش تا شیران سوی بیشه روند
وین سگان کور آنجا بگروند
مکر نفس و تن نداند عام شهر
او نگردد جز بوحی القلب قهر
هر که جنس اوست یار او شود
جز مگر داود کان شیخت بود
کو مبدل گشت و جنس تن نماند
هر که را حق در مقام دل نشاند
خلق جمله علتیاند از کمین
یار علت میشود علت یقین
هر خسی دعوی داودی کند
هر که بی تمییز کف در وی زند
از صیادی بشنود آواز طیر
مرغ ابله میکند آن سوی سیر
نقد را از نقل نشناسد غویست
هین ازو بگریز اگر چه معنویست
رسته و بر بسته پیش او یکیست
گر یقین دعوی کند او در شکیست
این چنین کس گر ذکی مطلقست
چونش این تمییز نبود احمقست
هین ازو بگریز چون آهو ز شیر
سوی او مشتاب ای دانا دلیر
هین بگو که ناطقه جو میکند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخنآری بود
لیک گفت سالفان یاری بود
نه که هم توریت و انجیل و زبور
شد گواه صدق قرآن ای شکور
ما چه خود را در سخن آغشتهایم
کز حکایت ما حکایت گشتهایم
وانک در عقل و گمان هستش حجاب
گاه پوشیدست و گه بدریده جیب
عقل جزوی گاه چیره گه نگون
عقل کلی آمن از ریب المنون
عقل بفروش و هنر حیرت بخر
رو به خواری نه بخارا ای پسر
ما چه خود را در سخن آغشتهایم
کز حکایت ما حکایت گشتهایم
من عدم و افسانه گردم در حنین
تا تقلب یابم اندر ساجدین
این حکایت نیست پیش مرد کار
وصف حالست و حضور یار غار
آن اساطیر اولین که گفت عاق
حرف قرآن را بد آثار نفاق
لامکانی که درو نور خداست
ماضی و مستقبل و حال از کجاست
ماضی و مستقبلش نسبت به تست
هر دو یک چیزند پنداری که دوست
یک تنی او را پدر ما را پسر
بام زیر زید و بر عمرو آن زبر
نسبت زیر و زبر شد زان دو کس
سقف سوی خویش یک چیزست بس
نیست مثل آن مثالست این سخن
قاصر از معنی نو حرف کهن
چون لب جو نیست مشکا لب ببند
بی لب و ساحل بدست این بحر قند
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حس ها چو مس
حس ابدان قوت ظلمت می خورد
حس جان از آفتاب می چرد
.
.
حس دنیا نردبان این جهان
حس دینی نردبان آسمان
صحت این حس بجویید از طبیب
صحت آن حس بخواهید از حبیب
.
.
دل مگر مهر سلیمان یافته ست
که مهار پنج حس بر تافته ست
پنج حسی از برون میسور او
دل مگر مهر سلیمان یافته ست ** که مهار پنج حس بر تافته ست 3575
پنج حسی از برون میسور او ** پنج حسی از درون مأمور او
ده حس است و هفت اندام و دگر ** آن چه اندر گفت ناید میشمر
(۱) حالت من خواب را مانَد گهى
خواب پندارد مر آن را گمرهى
چشم من خفته، دلم بیدار دان!
شکلِ بیکارِ مرا برکار دان!
(۳) گفت پیغمبر که عَیْنَاىَ تَنَام
لایَنَامُ قَلْبِ عَنْ رَبِّ الْأَنام
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب
چشم من خفته، دلم در فتح باب
(۵) مر دلم را پنج حسِّ دیگر است
حسِّ دل را هر دو عالم مَنْظَر است
تو ز ضعفِ خود مکن در من نگاه!
بر تو شب، بر من همان شب چاشت گاه
(۷) بر تو زندان، بر من آن زندان چو باغ
عینِ مشغولى مرا گشته فراغ
پاى تو در گِل، مرا گِل گشته گُل
مر تو را ماتم، مرا سور و دُهُل
(۹) در زمینم با تو ساکن در محل
مى دوم بر چرخِ هفتم، چون زُحَل
همنشینت من نِیَم، سایه من است
برتر از اندیشه ها پایه من است
(۱۱) زآنکه من زَ انْدیشه ها بگْذشته ام
خارجِ اندیشه پویان گشته ام
حاکم اندیشه ام، محکوم نى
زآنکه بنّا حاکم آمد بر بِنا
(۱۳) جمله خَلْقان سُخْره اندیشه اند
زآن سبب خسته دل و غم پیشه اند
قاصدا خود را به اندیشه دهم
چون بخواهم از میانْشان برجهم
(۱۵) من چو مرغِ اوجم، اندیشه مگس
کى بُوَد بر من مگس را دسترس؟
قاصدا زیر آیم از اوج بلند
تا شکستهپایگان بر من تَنَند
(۱۷) چون ملالم گیرد از سُفلىصفات
برپَرَم همچون طُیُورُ الصّافّات
پَرِّ من رُسته است هم از ذاتِ خویش
برنچفسانم دو پر من با سریش
(مثنوی، د ۲/ ۳۵۶۴-۳۵۴۷)
حس ّخفّاشی و حسّ دُرّ پاشی
( 47)حسّ خفاشت سوی مغرب دوان
حسّ درّ پاشت سوی مشرق روان
( 48)راه حس راه خران است ای سوار
ای خران را تو مزاحم شرم دار
( 49)پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حسها چومس
( 50)اندر آن بازار کأهل محشرند
حس مس را چون حس زر کی خرند
( 51)حس ابدان قوت ظلمت میخورد
حس جان از آفتابی میچرد
حِسِّ خُفّاش: حس ظاهرى، و استعاره است از نابینایى و ناتوانى در دیدن.
مغرب: مرتبه جسمانى. اشاره به جهان مادی و بستگیهای انسان به دنیاست.
دُرپاش: روشن، نورانى. حس دُرپاش: عقل.
مشرق: مقام عقلانى.
ای سوار: خطاب به هر انسانی است که میتواند بر نفس و حواس ظاهر سوار شود و اگر چنین نکند مزاحم نفسهای دیگر هم میشود و نمیگذارد که آنها هدایت پذیرند.
پنج حس: مقصود حسهای درونی یاحسهاى باطنى است. حسهاى باطنى را فلاسفه، خیال، وهم، حافظه، عقل، و حس مشترک دانسته اند و در توضیح آن گویند چون منشأ ادراک، نفس ناطقه انسانى است و آن بسیط است، پس ادراک صورتهاى جزئى مخالف بساطت آن خواهد بود. بدین رو، ادراک جزئیات را از وظایف حواس ظاهرى، و ادراک کلیات را از وظایف حواس باطنى دانسته اند. ولى دسته دیگر گویند همه ادراک از وظایف نفس ناطقه است لیکن نفس کلیات را درک کند بدون واسطه، و جزئیات را به اعتبار ارتسام آن در آلات خود که حواس ظاهرى است. پنج حس باطن در اصطلاح عرفا، عقل است و دل و سِرّ و روح و خفى.
نجم الدین رازى گوید: «و آن چه این پنج حاسّه ادراک آن نکند، ملکوت مى خوانیم و آن عالم غیب است با کثرت مراتب و مدارج آن، و آن را پنج مدرک باطنى ادراک کند... و چنان که حواس پنجگانه ظاهرى هر یک در مدرکات دیگرى تصرّف نتواند کرد... حواس پنجگانه باطنى نیز هر یک در مدرکات دیگرى تصرّف نتواند کرد چون عقل در مرئیّات دل و دل در معقولاتِ عقل...»[1]
اهل محشر: کنایه از طالبان آخرت. آنان که به دنیا و زیور آن اعتنایى ندارند.
( 47) حس ظاهرى تو چون خفاش بطرف مغرب مى دود و حس دیگرى هست که همواره متمایل بمشرق است . ( 48) راه حس ظاهرى راه خران است اى کسى که مزاحم خران هستى شرم کن و از این راه مرو. ( 49) پنج حس دیگرى هست غیر این پنج حس ظاهرى که او چون زر سرخ و این حسها چون مس است . ( 50) در بازارى که خریداران ماهر وجود دارند حس مسى را کى چون حس طلائى خواهند خرید. ( 51) حس تن خوراکش ظلمت و حس جان از آفتاب نیرو مى گیرد.
مولانا از حس ظاهری و حس باطنی سخن میگوید. حس ظاهری را از این نظر به «حس خُفّاش» تعبیر میکند که در برابر روشنی حقیقت کور است؛ به عکس حسِّ باطن که بر همه مروارید و گوهر میپاشد و از نور حقیقت بیم ندارد و به سوی مشرق آن دوان است. مولانا از حس ظاهری به «حس خران» نیز تعبیر میکند و میگوید: ای که مزاحم حواس خران شدهای! حیا کن و راه آنها را ترک کن و به راه رهیدگان از حواس ظاهری درآ. او میگوید: حواس بیرونی، رابطه ما را با عالم ماده برقرار میکنند اما علاوه بر این پنج حس بیرونی، پنج حس درونی (باطنی) وجود دارد که انسان را با حقیقت (جان) ربط میدهد. و این حواس معنوی بسیار ارزندهتر از پنچ حس ظاهری هستند مانند زر که در مقایسه با مس اینگونه است. زیرا حس باطنی یا حس جان، دارای آفتاب حقیقت است.
خوراک این دو حس نیز باهم فرق دارد؛ حس ظاهری یا حس جسمانی، قوت و غذای خود را از تاریکی و ظلمت میگیرد، ولی حواس باطنی و معنوی از آفتاب عالمتاب حقیقت ارتزاق میکند. از اینرو محصول حواس جسمانی، تاریکی و گمراهی است و محصول حواس روحانی، روشنی و هدایت است.
گزیدهْ کلام این که: مَثَل این راهنمایان و دنیا جویان مثل آفتاب و خفاش است. چنان که خفاش چشم دیدن آفتاب را ندارد حس ظاهرى نیز از درک مقام این مردان حق محروم است تنها با دیده حقیقت بین مى توان آن را دید.
حسهاى ظاهرى تنها مى توانند سودى را جذب یا زیانى را دفع کنند و توان درک حقیقت در عهده حسهاى باطنى است، ناچار آن کس که تنها با راهنمایى حس ظاهرى خواهان جستن راه است، خران را ماند بلکه از خر هم پست تر بود که «اُولئکَ کَالْأَنْعَامِ بَل هُم اَضلُّ».
بکُش نفس ستورى را به دشنه حکمت و طاعت بِکَش زین دیو دستت را که بسیار است دستانش
(دیوان ناصر خسرو، مینوى، ص 233)
ای فرو رفته به گور جهل و شک
چند جویی لاغ و دستان فلک
تا بکی نوشی تو عشوهٔ این جهان
که نه عقلت ماند بر قانون نه جان
لاغ این چرخ ندیم کرد و مرد
آب روی صد هزاران چون تو برد
میدرد میدوزد این درزی عام
جامهٔ صدسالگان طفل خام
لاغ او گر باغها را داد داد
چون دی آمد داده را بر باد داد
پیرهطفلان شسته پیشش بهر کد
تا به سعد و نحس او لاغی
1649) این جهان و ، اهلِ او بی حاصل اند / هر دو اندر بی وفایی ، یک دل اند
1650) زادۀ دنیا چو دنیا بی وفاست / گر چه رُو آرَد به تو ، آن رو قفاست
1651) اهلِ آن عالَم چو آن عالَم ز بِرّ / تا ابد در عهد و پیمان مُستَمِر
1652) خود دو پیغمبر به هم کی ضِدّ شدند ؟ / معجزات از همدگر کی بستدند ؟
1653) کی شود پژمرده میوۀ آن جهان ؟ / شادیِ عقلی نگردد اَندُهان
1654) نَفس بی عهدست ، ز آن رُو کُشتنی ست / او دَنیّ و قبله گاهِ او دنَی ست
1655) نَفس ها را لایق است این انجمن / مُرده را در خُور بُوَد گور و کفن
1656) نَفس اگر چه زیرک است و خُرده دان / قبله اش دنیاست ، او را مُرده دان
تیری زدی و زخم دل آسوده شد از آن. هان ای طبیب خسته دلان مرهم دگر
در جوانی کن نثار دوست جان رو عوان بین ذلک را بخوان
پیر چون گشتی گران جانی مکن گوسفند پیر قربانی مکن
شیخ بهایی
علم نبود غیر علم عاشقی, مابقی تلبیس ابلیس شقی. علم فقه و علم تفسیر و حدیث, هست از تلبیس ابلیس خبیث. زان نگردد بر تو هرگز کشف راز, گر بود شاگر تو صد فخر راز
بی فن من روزیم ده زین سرا
+ خوش هواي سالمي دارد ديار نيستي .ساکنانش جمله يکتا پيرهن خوابيده اند
&&&&&&
یا نه جنگ است این برای حکمت است ** همچو جنگ خر فروشان صنعت است
یا نه این است و نه آن حیرانی است ** گنج باید جست این ویرانی است
آن چه تو گنجش توهم میکنی ** ز آن توهم گنج را گم میکنی 2475
چون عمارت دان تو وهم و رایها ** گنج نبود در عمارت جایها
در عمارت هستی و جنگی بود ** نیست را از هستها ننگی بود
نی که هست از نیستی فریاد کرد ** بلکه نیست آن هست را واداد کرد
تو مگو که من گریزانم ز نیست ** بلکه او از تو گریزان است بیست
ظاهرا میخواندت او سوی خود ** وز درون میراندت با چوب رد 2480
نعلهای باژگونه ست ای سلیم ** نفرت فرعون میدان از کلیم
&&&&&&
خوش ، در قُرب ، جان پروردن است / عمرِ زاغ از بهرِ سِرگین خوردن است
عمرِ بیشم دِه که تا گُه می خورم / دایم اینم دِه که بس بَد گوهرم
گر نه گُه خوارست آن گنده دهان / گویدی از خُویِ زاغم وارهان
واسطه هر جا فزون شد وصل ، جَست / واسطه کم ، ذوقِ وصل افزون ترست
از سبب دانی شود کم حیرتت / حیرتِ تو ره دهد در حضرتت
این بقاها از فناها یافتی / از فنااش رُو چرا برتافتی ؟
ز آن فناها چه زیان بودت ؟ که تا / بر بقا چِفسیده ای ای نافِقا ؟
چون دوم از اوّلینت بهتر است / پس فنا جُو و مُبَدِّل را پرست
ضد طبع انبیا دارند خلق ** اژدها را متکا دارند خلق
چشمبند ختم چون دانستهای ** هیچ دانی از چه دیده بستهای
بر چه بگشادی بدل این دیدهها ** یک به یک بس البدل دان آن ترا
لیک خورشید عنایت تافتهست ** آیسان را از کرم در یافتهست 2280
نرد بس نادر ز رحمت باخته ** عین کفران را انابت ساخته
هم ازین بدبختی خلق آن جواد ** منفجر کرده دو صد چشمهی وداد
غنچه را از خار سرمایه دهد ** مهره را از مار پیرایه دهد
از سواد شب برون آرد نهار ** وز کف معسر برویاند یسار
آرد سازد ریگ را بهر خلیل ** کو با داود گردد هم رسیل 2285
کوه با وحشت در آن ابر ظلم ** بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم
خیز ای داود از خلقان نفیر ** ترک آن کردی عوض از ما بگیر
خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مِه بوَد به سن
شاید تو را پدر بود و تو ندانیا!
خاقانی آن کسان که طریق تو میروند
زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست
بس طفل کارزوی ترازوی زر کند
نارنج از آن خورَد که ترازو کند زِ پوست
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست
چَنی دلم میحا وِ لووِ اویی
غولِ مرغی و لیوان شَرویی
درخت نارونی وِ مینِ هوشَ
چقچق اورُسیات وِ ناله کوشه
♪♪♪
وِ سیقه چَشیات چَنی خوومارَن
سیلِ هر کس میکی دل در میارَن
درخت نارونی وِ مینِ هوشَ
چقچق اورُسیات وِ ناله کوشه
♪♪♪
بیا اِ ماه نوو سیقِ سَرِت بام
هر جا که میری مِه هِمرائِت بام
درخت نارونی وِ مینِ هوشَ
چقچق اورُسیات وِ ناله کوشه
♪♪♪
چَنی دِلِم میحا شُو دِ کِلِت بام
زِمِسون تا بهار دَسِ دَ مِلِت بام
درخت نارونی وِ مینِ هوشَ
چقچق اورُسیات وِ ناله کوشه
عنوان اثردرخت نارون
2326) بودمی آگه ز منزل های جان / وقتِ خواب و بیهُشیّ و امتحان
2327) چون کفم زین حلّ و عقدِ او تهی ست / ای عجب این مُعجِبیِّ من زِ کیست ؟
2328) دیده را نادیده خود انگاشتم / باز زنبیلِ دعا برداشتم
2329) چون الف چیزی ندارم ، ای کریم / جز دلی دلتنگ تر از چشمِ میم
2330) این الف وین میم ، اُمِّ بودِ ماست / میمِ اُم تنگست ، الف زو نَر گداست
2331) آن الف چیزی ندارد ، غافلی ست / میمِ دلتنگ ، آن زمانِ عاقلی ست
2332) در زمانِ بیهُشی خود هیچ من / در زمانِ هوش ، اندر پیچ من
2333) هیچِ دیگر بر چنین هیچی منه / نامِ دولت بر چنین پیچی منه
2334) خود ندارم هیچ ، بِه سازد مرا / که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
2335) در ندارم هم تو داراییم کن / رنج دیدم ، راحت افزاییم کن
2336) هم در آبِ دیده عریان بیستم / بر دَرِ تو چون که دیده نیستم
2337) آبِ دیدۀ بندۀ بی دیده را / سبزه یی بخش و نباتی زین چَرا
2338) ور نمانم آب ، آبم دِه ز عَین / همچو عَینَینِ نبی ، هَطّالَتَین
2339) او چو آبِ دیده جُست از جُودِ حق / با چنان اِقبال و اِجلال و سَبَق
2340) چون نباشم ز اشکِ خون ، باریک ریس / من تهی دستِ قصورِ کاسه لیس ؟
2341) چون چنان چشم اشک را مفتون بُوَد / اشکِ من باید که صد جیحون بُوَد
2342) قطره یی زآن زین دو صد جیحون بِه است / که بدآن یک قطره ، اِنس و جِن بِرَست
2343) چونکه باران جُست آن روضۀ بهشت / چوت نجوید آب ، شوره خاکِ زشت ؟
2344) ای اخی دست از دعا کردن مدار / با اِجابت یا ردِ اویت چه کار ؟
2345) نان که سدّ و مانع این آب بود / دست از آن نان می بباید شُست زود
2346) خویش را موزون و چُست و سُخته کن / زآبِ دیده نانِ خود را پُخته کن
آن که از خلوت به بینش یافت راه
3853) ذکرِ هر چیزی ، دهد خاصیّتی / ز آنکه دارد هر صفت ، ماهیّتی
3854) در بخارا ، در هنرها بالغی / چون به خواری رُو نهی ، ز آن فارغی
3855) آن بخاری غُصّۀ دانش نداشت / چشم بر خورشیدِ بینش می گماشت
3856) هر که در خلوت به بینش یافت راه / او ز دانش ها نجوید دستگاه
3857) با جمالِ جان چو شد همکاسه یی / باشدش ز اخبار و دانش تاسه یی
3858) دید بر دانش ، بُوَد غالب فرا / ز آن همی دنیا بچربد عامه را
3859) ز آنکه دنیا را همی بینند عَین / و آن جهانی را همی دانند دَین
بی دخان ما را در این آتش خوش است
عقده را بگشاده گیر ای منتهی ** عقدهی سختست بر کیسهی تهی 560
دز گشاد عقدهها گشتی تو پیر ** عقدهی چندی دگر بگشاده گیر
عقدهای که آن بر گلوی ماست سخت ** که بدانی که خسی یا نیکبخت
حل این اشکال کن گر آدمی ** خرج این کن دم اگر آدمدمی
حد اعیان و عرض دانسته گیر ** حد خود را دان که نبود زین گزیر
چون بدانی حد خود زین حدگریز ** تا به بیحد در رسی ای خاکبیز 565
عمر در محمول و در موضوع رفت ** بیبصیرت عمر در مسموع رفت
هر دلیلی بینتیجه و بیاثر ** باطل آمد در نتیجهی خود نگر
جز به مصنوعی ندیدی صانعی ** بر قیاس اقترانی قانعی
میفزاید در وسایط فلسفی ** از دلایل باز برعکسش صفی
این گریزد از دلیل و از حجاب ** از پی مدلول سر برده به جیب 570
گر دخان او را دلیل آتشست ** بیدخان ما را در آن آتش خوشست
خاصه این آتش که از قرب ولا ** از دخان نزدیکتر آمد به ما
پس سیهکاری بود رفتن ز جان ** بهر تخییلات جان سوی دخان
هله هش دار که در شهر دو سه طرارند
که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند
که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند
ساقیانند که انگور نمیافشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست
همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
صورتیاند ولی دشمن صورتهااند
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و به لب میخندند
دشمن همدگرند و به حقیقت یارند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگند
لیک چون وانگری متفق یک کارند
همچو خورشید همه روز نظر میبخشند
مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود
روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بیبرشان
سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند ترش
شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست
زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند
من اگر با عقل با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
میشنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاریک
وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن
طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
ممیخواهی مممشتی به ککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن
پیرگفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لالالالم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصصدبار ششکر
که برستم به جهان از مملال و ممحن
مممن هم گگگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن
اشتها صادق بود تأخیر به
هر کسی فالی همیزد از قیاس
تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
من شتابیدم بر تو بهر آن
تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین چستی نیاید از چو من
باری این اومید را بر من متن
گفت شه لعنت برین زودیت باد
که دو صد تشویش در شهر اوفتاد
لاف شیخی در جهان انداخته
خویشتن را بایزیدی ساخته
زین رسالات مزید اندر مزید
یک جوابی زان حوالیتان رسید
چارهٔ دفع بلا نبود ستم
چاره احسان باشد و عفو و کرم
خیر مطلق نیست زینها هیچ چیز
شر مطلق نیست زینها هیچ نیز
نفع و ضر هر یکی از موضعست
علم ازین رو واجبست و نافعست
ای بسا زجری که بر مسکین رود
در ثواب از نان و حلوا به بود
زانک حلوا بیاوان صفرا کند
سیلیش از خبث مستنقا کند
سیلیی در وقت بر مسکین بزن
که رهاند آنش از گردن زدن
هین ره صبر و تانی در مبند
صبر کن اندیشه میکن روز چند
مشورت کن با گروه صالحان
بر پیمبر امر شاورهم بدان
امرهم شوری برای این بود
کز تشاور سهو و کژ کمتر رود
این خردها چون مصابیح انورست
بیست مصباح از یکی روشنترست
بوک مصباحی فتد اندر میان
مشتعل گشته ز نور آسمان
غیرت حق پردهای انگیختست
سفلی و علوی به هم آمیختست
گفت سیروا میطلب اندر جهان
بخت و روزی را همیکن امتحان
در مجالس میطلب اندر عقول
آن چنان عقلی که بود اندر رسول
زانک میراث از رسول آنست و بس
که ببیند غیبها از پیش و پس
در بصرها میطلب هم آن بصر
که نتابد شرح آن این مختصر
بهر این کردست منع آن با شکوه
از ترهب وز شدن خلوت به کوه
تا نگردد فوت این نوع التقا
کان نظر بختست و اکسیر بقا
در میان صالحان یک اصلحیست
بر سر توقیعش از سلطان صحیست
جوش نطق از دل نشان دوستیست
بستگی نطق از بی الفتیست
دل که دلبر دید کی ماند ترش
بلبلی گل دید کی ماند خمش
برچسب:
نویسنده: مهران نیکنام