خرید بک لینک

مثالِ بازِ رنجوری

ز بیماری ز بیماری

نه با اهلِ زمین جنس اَم

نه امکان است طیاری

(مولوی)

و

اگر به خانه ام آمدی

برایم ای مهربان

چراغ بیاور

و دریچه ئی که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

(فروغ فرخزاد)

جنابِ آقای حبیب وند سلام

سپاسگزارم از خبر خوبی که دادید در مورد چاپِ دو کتابتان در ایران . خواسته بودی که بدانی که خبر از کتابهایتان را از چه طریقی گرفته ام ؟ از سایتِ «صدا نت» ، البته از همان سایت هم یکی دو یادداشت از شما که خواندم متمایل شدم که بیشتر از شما بخوانم و بیشتر ، از شما بدانم .

جنابِ حبیب وند ! هر چند زحمت است اما می خواهم برایتان ذکرِ مصیبتی کنم . هر جا گریه تان گرفت یا اذیت که شدید یا این که اصلن نوشته ام برایتان تهوع خواست که بیاورد همان جا خواهشن از شنیدنم گوش در پنبه کنید ، و هیچ نشنوید و هیچ نبینید ، که شتر دیدی ندیدی . آقای حبیب وند عزیز! از این جهت برایتان می خواهم بنویسم که اولن نیازِ مبرم می بینم در من ، و دومن صلاحیت می بینم در شما شاید . پس با پوزش بسیار از مصدعِ اوقاتی که می شوم (که البته هم سعی بسیار می دارم که خلاصه کنم) :

چهل و چهار سال است که بر من می گذرد . جای هبوطم به زمین ظاهرن روستایی بوده حوالیِ بین سه استان ایلام و لرستان و کرمانشاه ، و همیشه هر وقت که به روستایمان می رفتم ، می رفتم همان جایی که ازآن جا سُریده بودم - به زمین که مادرم نشانم داده بود - ، آن جا می رفتم و مدتی به آن زُل می زدم که یعنی که چه ؟ که چرا این جایی هِی پسر ؟ دیمی دیمی ، هِی هِی و هِی هِی زمان بر من می گذشت وگذشت تا بزرگ تر که شدم به خیالی . سالِ اول دبیرستان که شدم از آن همه تب و تابِ هشتم و نهم مدرسه افتادم . خیلی ایزوله شده بودم و خودم برای خودم بس ، و بل که زیادی هم بودم . افتادم توی کارِ شعر و آن هم شعرِ نوِ اخوان ثالث ، تا... که دانشگاه که رفتم و رشته ی دبیری ریاضی شد رشته و پیشه ی انتخابیم . همین طور که می راندم و رانده می شدم ، همه چیز نرم نرمَک برایم رنگ و بوی تردید و سوآل می گرفت به خود . می خواستم همان جور که قضایای ریاضی اثبات می شد ، وجودِ خدا/هستی هم برایم اثبات می شد . با نوشته های شریعتی آشنا شدم که چیزی که به من داد این بود که خدا این نیست که تو داری و به توگفته اند و می گویند ، که این موضوع البته ، مدت ها بود که با من بود که با خواندن آثارِ شریعتی با آن تب و تابِ کویرانه اش ، در من قوتِ بیشتری گرفت. با سروش و ملکیان هم آشناتر شدم و از آن ها و دیگرانِ بسیار هم خواندم و خواندم و هِی می خواندم . این را گفته باشم هم که محیطِ دانشگاه و فضایِ رنگین کمانیِ مطبوعاتِ بعدِ دومِ خردادِ 76 انصافن درتسریع وتقویتِ روندِ آشناییم با بسیاری از اهالیِ عقلانیت و معنویت بسیار موثر افتاد . و از این کانال بود که نازنینانِ خِرد و خُرسندی از پی هم می آمدند و می آمدند . سخنِ محمد و بودا و ایسا و مولوی و سپهری برایم از زبان این آشناهای درد آشنا ، رنگ و بویی دیگر می گرفت . کَمکَمَک داشتم می دانستم که این همه که از آن همه که خدایش که جانِ هستیش می خوانند ، هیچ نیست جز انگشتِ اشاره ئی که بودا اشاره می کرده و حکایتِ آیتی که محمد نشانه می رفته است . همه ی هرچه که آن بزرگان از آن گفته اند فقط آیتی و اشارتی است برایِ من به آگاهی و رهایی ، و نه انتقالِ آگاهی و رهایی به من ، که آگاهی و رهایی و رستگاری را نه آیه و ایما و اشاره و نشانه ی نه بودا و نه ایسا و نه محمد و نه هیچکس دیگر هم ، به هیچکس دیگری انتقال نمی تواند داد و نمی شود داد . عشق را - اگر که باشد و به احتمالِ قریب به قوی هست - تا در خود نیابی و نبینی ، هیچ شعر و واژه و صوت و صدایی به تو نخواهد توانست که تزریقش کند . این ها فقط می توانند به من نشان دهند و اشاره کنند به آن چه که ورای این چیزها و بلکه ناچیزهاست که در دامشان گیر آمده ام ، به قول مولوی : صورت از بی صورتی آمد برون/ باز شد انا الیه راجعون . و آن بی صورت باید که ورای صورت و صوت و فکر و ذکر و واژه و آیه ، در بَرت و در چنبره ات گیرد.

جنابِ حبیب وندِ نازنین ! سرت را درد و تهوع ات را از سیاهه ئی که من ام بالا نیاورم . با عالی جنابانِ روشنی: کریشنا مورتی ، مولوی و شمسش ، محمد جعفر مصفا ، و اکهارت تُله ، کاستانِدا و دون خوآنش و این اواخر با اوشو - در شرحش بر «چنین گفت زرتشتِ نیچه» - آشنا شدم و حقیقتن گرما و شور و زیبایی و چه و چه و چه که در زبان آن ها ، آن ها را برایم از سایرینِ بسیاری ، فاصله دارتر می کرد . با خود می گفتم و می گویم که شاید ساحت و میدان و حالتی «وجودی» هست که آن چه که من در آن اَم نیست و آن ها ، آن نازنینان - که زیبد نازشان - اما در آن میدان و ساحت و حالت اَند .

آقای حبیب وند نازنین ! این را بگویمت که به دو دلیل/ علت است شایدکه از راهی که درآن اَم برگشتی نیست:

اول این که : این چهل و اَندی سال که بر من رفته است راستی که چیزِ دندان گیری گیرم نیامده و اصلن چیزِ دندان گیر و در خورِ اعتنایِ صددرصدی هم دور و برم ندیده و نشنیده و نبوییده و نفِکریده و نلَمسیده ام که به او آویزم که در او غوطه بَرم ، من او را در بر بگیرم و او مرا در بر . قدرت ، شهرت ، محبوبیت ، سکسیت ، شکم و زن و زبان بارگی ، ثروت ، مقام ... وَ وَ وَ ... وَ هیچ کدامِ آن ها اصالتی را ندارد - ابزاریتی را شاید - که بخواهم هستی را و کلیتِ هستی را برآن ها و درآن ها نهم . این ها البته لحظاتی ازحظ و بی خبری و پناه و پناهگاهیِ موقتی را ممکن بوده و هست که تا در دل این تاریکی بوده و هستم ، برایم داشته اند و داشته باشند ، اما در هیچ یک ازآن ها و هیچ یک از دور و بری ها و بیرونی هایم اعتبار و اصالتی جز مخدره یی ندیده و نیافته ام . و این البته جنبه ی سلبی ماجراست که در گوشم و در ضمیر و ذهنم می گوید مدام که : «این آن نیست ... نه ... نه ... این نه آن است» و اما مطلب دوم : که جنبه ی شاید ایجابیِ ماجرا باشد که :«آن چیست؟ اگر : این نه آن است» . برای این جنبه ی ماجرا اما چیزی در چنته نداشته و ندارم جز آن که همان نامه ها و نشانه ها و اشاره ها و آیه ها که بودا و محمد و ایسا و مولوی وَ وَ وَ در صورت بندی های خود برایم به یادگار گذارده اند . و اگر نبود هم این نشانه ها و اشاره ها ، و گرمی و شور و شوق و نهیب و تَشری را که درآن هاست و فقط و فقط جنبه ی سلبی ماجرا را فقط می داشتم و بس ، سال ها پیش از این که حالا هستم و با تو می حرفم ، شاید که دخلِ خودم را در می آوردم از دخالتِ در امورِ نامربوطِ اطرافم .

حبیب وند خوبم! خلاصه کنم :

که هنوز در سفرم ،در ابهامِ سفر ، در سفری مبهم و گیج و بی روشنا ، و در این تاریکیِ سفر،چراغ می خواهم

چراغ ، که بگیرانم اگر بتوانم یا گیرانده شود اگر بشود ، که راهم که سفرم روشنا بگیرد ، به نیروانائی درآیم،به سعادتی ، به مرگِ قبل از مرگ ، که نکند که شاید مرگ در رسد و ، من نمرده باشد از «من»/ «خود» م و ...

به امید دیدار

ارادتمند شما : حمیدامیدی(مایاماناس)

برچسب: نویسنده: مهران نیکنام تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 16:32

صفحه بندی